برای آخرین بار
این منم فراتر از هر چیز بی پروا از آب و آتش! در یک قدمی دریا اما تشنه؟! این منم مدفون در ساحل باور بی هیچ احساسی پی مسلخ این منم .... درون کوفه ی عشقت شدم من تمام آسمان خاکستری شد! جمیع ابرها در خون تپیدند! دل خودکارها هم *جوهری شد. جوجه عقابت قد کشید!!! با هر مشقتی که بود* دور تمام آدما* یک خط کشید او تیز و تند و پر هدف روی جهان خسته اش یک خنده ی بی حد کشید! با بردباری و تلاش واسه تمام دشمناش یک آدم بی سر کشید! (تقدیم به پدر) من ماهی بی پولکم در خاک! نه شوق دریا در سرم" نه آب ماهی آزادم! ولی در دام ساکن !! ولی ازعشق تو" بی تاب گفتند: از ره میرسی قدم به قدم *فدای تو الهی بشم به قربانت ببوسم خاک پای تو شنیدم که زود می آیی منم منتظر به دیدارت چو مرغ شکسته پر محزون بگیرم دست به دامانت گذشت جمعه! دلم خون شد!!! وجودم تمام ویرون شد نیامدی نگار من؟ چرا چشام دوباره گریون شد؟ تازه اول راهم من بیست *سی سال دیگر مانده در این سکوت حزن آلود نگاه کردن به آدمای درمانده ******* تازه اول راهم من با بدیهای پیداتر با آدمکهای پوچالی با دروغهای محکمتر ******* تازه اول راهم من با غروری تومانینه با غزل که دیگر نیست با دلم که جا مانده بر پیکرم مزن تبر را مشکن* دو بال مرغک بی بال و پر را محتاج دیده پر از اغماض خوابم* زندانیش کن* این جهان پر ز غم را دلم آغشته در خون است. دلم محزون محزون است. میان خاک و خاکستر* دلم از غصه ویرون است! صدایم کن! به یک لبخند شادم کن! تمام جسم من از ضربه های غم پریشان است. میان غربت و تنهایی اشعار یادم کن! چو ماهی های سرگردان * رهایم کن. درون ساحل قلبت * تو خاکم کن. تو اینجائی * میان بستر سرد غزلهایم. بیا جانم به یک دیدار شادم کن. چیزی میان قلب من مسکوک مانده است. چیزی بنام سنگ. سرد و سیاه و سخت! آری کنار او* صدها تیشه است. نه قدرت شکست *نه تاب رفتن است. با حیله های پست. با خنده های مست. این تکه سنگ سخت* محکم نشسته است. حس کردم شکستم, زیر بار نگاهت قطره, قطره, بلور شعرم, خرد شد, ریخت به راهت حس کردم که شکستم, وقتی که نبودی, وقتی که تو رفتی, وقتی که نموندی نه این حقیقت نیست ,آنکه بین من وتو فاصله انداخت, تو بودی بشکن سکوتت را, رها کن ولوله زمین را, این آخرین دیدار است و سنگینی نگاهت که پنهان میکرد وجود خستگی را نه تو سهم من نبودی ..این آخرین پیغام است یک شب که انتظار مرا سخت می فشرد قلبم شکست و سوی نگاهت روانه شد من عاشقت شدم ، تو شدی بتخانه ی دلم فارغ ز هر چه بود مرا، بتخانه، خانه شد آرام ،شدی زندگی و هستی دلم حالا که رفته ای غم من باز تازه شد دیدم ،که کودکانه به من خنده میکنی دیوانه شد دلم ، وجودم ترانه شد بر الفبای هوس بوسه طلب دارم تو را مست زندان چشاتم ،کینه جو دانم تو را تیر بر قلبم زدی، از پا فتادم زان سبب! از همان آشفتگی ،خوشحال پندارم تو را عشقبازی، در مرام ما نبود، محبوب من این تو بودی، خواستی، معشوق، انگارم تو را!!! گر هوس رنگم کند، رنگی نمیگیرم به خود جز که عالم گرددم، من تا ابد یارم تو را! عزیز بیگناه من! تمام عشق من، فدای توست. چشمای پر از غمم ،همیشه چشم براه توست. عزیز نازنین من! چه میدونی پر از غمم؟! شبا ستاره میشمارم ،تا که نگم بی همدمم. عزیز مهربون من! اگر چه دوری از چشمام. نمیری از یاد نگام. عزیز من غصه نخور. گریه نکن. دنیا همینجوری واسم جهنمه. گلم، بدون! بهشت واسه دیدن تو، تنها بهونه ی منه!!! تو ازمن چه میدانی ؟ و جز پولکهای رنگین دلفریب بر پیکرم، در من چه میبینی؟ هر صبح چشمانم را به سختی میگشایم، بی هیچ تاملی از برای بودن! چو سایر هم مسلکانم ، در تلاشم که بازی کنم نقش زندگان را! و زود هنگامیکه ساعت پایان می یابد ،مژه بر هم میگذارم ،شاید که به یاد آورم افسانه ی عدم را؟! چشمهانم را شفاف ساختند که یاری کند پندار زنده بودنم . چرا که تصنعا غبار وهم انگیز لبخند را بر چهره ام پاشیدند!!! چه ارزان ازل را فروختم به مشتی پولک رنگی. به ساعتهای مچی زنگ زده خود مینگریم و تصور میکنیم بازی عقربه ها را میفهمیم! مثل مسابقه دو که صحنه ی اجرایش زیدگی ماست، و جایزه اش یک باطری نو برای مسابقه ای دیگر. اندوه را تکاملی نیست، جز شیون زنانی که در سوگ عزیزان، گیسوانشان در تزاحم زمان سپید میشود. و یا کودکانی که مادرانشان را چو درخت میزبان به صلیب فنا کشیده اند! تیک تاکش را میشنوید؟! گویی با نیزه ها به قلبمان میکوبند تا پاره اش کنند!!! فاصله مان یک باطریست. وقت رفتن است! چو ملخها به کشتزارها حمله میکنیم و به میزبانی طبیعت خویش را سیر! در باتلاقها فرو میرویم و بی هیچ جهشی میمیریم. گاه موجودی خردتر از خویش را شکار میکنیم و گاه شکار میشویم. زیر حوادث له میشویم ، و اگر کمی شانس بیاوریم ، تنها بالهای ظریفمان را از دست میدهیم. دورانی را سکوت میکنیم بی آنکه جیر جیری کنیم. و زمانی نه چندان دور جائی برای زیستن نداریم. در مسلخیم بی هیچ گریزی!!!! سلام این قطعه را برای کسانی سروده ام که هر صبح از خود میپرسند: ((چقدر تا مقصد فاصله دارم؟)) از عدم روشنائی می گریزیم ،در حالی که درونمان را تاریک میکنیم. از عدم حقیقت فراری هستیم، در حالی که بافت های بدنمان را با دروغ ساخته ایم. در جهان سیر میکنیم و میپنداریم می فهمیم، در حالی که از درک، میلیونها ستاره فاصله داریم. من از تاریکی به روشنائی ،از مرگ به هستی و از غرض به هدف در شتابم که پنهان کنم وحشت از سرنوشت را. یا رب! کجا پنهان شوم؟ از دشمنان خام تو بازم چه را پنهان کنم! از چشمهای ناز تو کافر شوم بر قوم لوط تا زنده گردد نام تو بازم ببین تنها شدم تنها امید، دیدار تو خواهم ز شهر ، تن بر کنم تا من ببوسم پای تو دسستت بکش بر صورتم تا جان دهم بر ماه تو من عاشقم! دانی خدا؟ دل را چه رسوا میکند دستت به زنجیرش نزن دل خون به دنیا میکند! بوسم قدمهای تو را ای ماه بی همتای من کاش یه شبی بازم بیای به خلوت شبهای من









| Design By : Pichak |

